تبليغاتX
مريم
زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ....

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .....

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ....

در محبتی به نام بکارت زندانی است و تو ....

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ....

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ....

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ....

و هر روز و متولد می شود عاشق می شود مادر می شود پیر می شود و میمیرد ....

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو میکند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر بادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این رنج است .

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 7:56 |

آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آموخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود .
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .
آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ، همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند
آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم .
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ، بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد .
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم .
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ، و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .
آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 14:2 |
دوست دارم امروز که بعد از مدتها اومدم سراغ وبلاگم تصمیم گرفتم از این به بعد هر جمله قشنگی که از تو شنیدمو بنویسم تا یادم نره آخه تشبیهات تو خیلی قشنگه تو منو به یک گل تشبیه کردی که نباید دست کسی بهم برسه . جمله ای که گفتی شاید خوب یادم نباشه اما فکر کنم این بود

گلی که دوستش داری میزاری همیشه با ریشش بمونه و نهایت پروئی که طرف مقابلت  نسبت به اون گل داره اینه که فقط و فقط بوت کنه .

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 16:24 |
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود .....

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم .....

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم .....

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 10:27 |

باور کن گلایه ای از تو نیست تو خوبتر از اونی که گلایه ای از تو باشه . گلایه از خودم و ویرانه های قلب خودمه که ذره ذره فرو می ریزند و حالا که احساس میکنم شایدیا حتماْ صلاح خدا بوده که سرنوشت ما اینطوری باشه و اگر امیدی در من زنده میشه به خاطر تو بود باور کن به توسوگند که هنوزم عزیزمی از تو گلایه ای نیست اگر بگذاری و بگذری اومدن و رفتنت به موقع بود .

     سهم من از دوری تو چیزی جز دلتنگی به اندازه دریاها و نگاهی تاریک همچون شبهای بدون مهتاب و لحظه هایی که ثانیه به ثانیه می گذرند نیست ..... پس ای دوست بشنو صدای دلتنگی مرا .....

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 10:17 |

یه روزی یه سنگی که از همه جا ناامید شده بود و می خواست خودشو به ته دره ای پرت کنه از بالای بلندی سر می خوره تا کار ناتمومشو تموم کنه . اما به محض اینکه به لبه پرتگاه می رسه دست مهربونه خاکریزه ها مثل یه دوست یه همدم یه روانشناس به سمتش دراز میشه و اون سنگه سختو به آغوش می کشه و با نوازش کردنش آرومش میکنه و بهش امیدو زندگی می بخشه آره اون خاکریزه ها هم روزی برای خودش سنگی بوده اما به دست نامردهای روزگار که هی قلبشو شکستندو شکستند تا به خاکریزه تبدیلش کردند اما همین خاکریزه هیچ وقت آغوش گرمش رو برای تسکین درد همون نامردها نبسته و همیشه پذیراشون بوده .اون خاکریزه بدون اینکه متوجه بشه با امید دادنش به سنگ خودشو داره گرفتار یه عشقی می کنه که خوب می دونست عاقبتی نداره اما کار از این حرفها گذشته بین سنگو خاکریزه عشقی بود به ظاهر ناگسستنی شایدم عشق یک طرفه  چون سنگ خوب بلد بود حرف بزنه و به قولی خاکریز رو ... خوب خودتون میدونید دیگه .  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 11:26 |
منه از یاد رفته را به حال خود رها کن              دل بده به جاده ها به گریه هام نگان نکن

منو از یاد ببر که بردم از یاد تو رو                    خط بکش رو اسم من دل نبند به این صدا

تموم حرفهای من صدای مرگ میده               کجا درخته رفتن ( خشکیده )میوه و برگ میده  

صفحه آخرم رسید قصه من تمام شد             ولی از این ثانیه ها رفتن من حرام شد .

خدا رو شاکرم که دوستهای خوبی دارم . با کاری که تو کردی راهی جز مرگ برای رهایی از افکارم گذشته ای تلخ و شیرین با تو بودن و دائم تداعی خاطرات نداشتم اما الهه اون فرشته مهربون همیشه با من بود چه تو خوشیها چه نا خوشی ها . هیچ وقت یادم نمی ره ساعت ۹:۱۰ روز یکشنبه ۲۸ مرداد ۸۸ زمانی که دنیا رو برام تموم کرده بودی  الهه بود که بهم امیدی که تو ازم گرفتی زندگی که ازم گرفتی رو بخشید
اینو میدونی  زمستون که فصل سردیه فصل آشناییمون بود پاییز و بهار معتدلند مثل رابطه ما که تو این فصلها خیلی خوب و دوست داشتنی بود . اما فصل تابستون با گرمایی که داره آتشی به عشقمون زد که جبران ناپذیره . واگذارش می کنم به خدای احد و واحد که همه کس من فقط خودشه .

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 10:42 |
من مانده ام با یک دل لبریز از دلواپسی ماندن و پوسیدن همان روزی به حرفم می رسی

    در این غریب آباد با آب بیگانه با خاک بیگانه ای عاشق رفتن خوش می روی خانه

هر جا که آهویی گم کرده راهش را معصوم می بیبنی طرز نگاهش را آنجا تو یادم کن دوست من

هر جا کبوتری با قلب دلواپس پر می زند اما افتاده از نفس آنجا تو یادم کن دوست من دوست من

هر جا گلی از شاخه دیدی جدا باشه هر جا قناری ها را افسرده می بینی یا پشت سالاری را تاخورده می بینی آنجا تو یادم کن دوست من دوست من

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 9:55 |
من مانده ام با یک دل لبریز از دلواپسی ماندن و پوسیدن همان روزی به حرفم می رسی

    در این غریب آباد با آب بیگانه با خاک بیگانه ای عاشق رفتن خوش می روی خانه

هر جا که آهویی گم کرده راهش را معصوم می بیبنی طرز نگاهش را آنجا تو یادم کن دوست من

هر جا کبوتری با قلب دلواپس پر می زند اما افتاده از نفس آنجا تو یادم کن دوست من دوست من

هر جا گلی از شاخه دیدی جدا باشه هر جا قناری ها را افسرده می بینی یا پشت سالاری را تاخورده می بینی آنجا تو یادم کن دوست من دوست من

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 9:55 |
شرح حالم کجا تواند داد      قلمی کز دلم شکسته تر است . 

      ای از عشق پاک من همیشه مست من تو را آسان نیاوردم به دست

                                 بارها این کودک احساس من زیر بارانهای اشک من نشست .

 در دل آتش نشستن کار آسانی نبود راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود با غروری بالای بام آسمان بارها در خود شکستن کار آسانی نبود بارها این دل به جرم عاشقی زیر سنگینی و بار غم شکست .....

                    دلم رو روزگار بدجوری سوزونده بغیر از یک دل عاشق واسم چیزی نمونده

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره اما بازم به خودش می یاد و سوء سوء می زنه بازم حیات خلوت سینمو جارو می زنه میگمش تا کی میخوای عاشق باشی و بشکنی به روی خودش نمی یاره می پرسه با منی

شب عید مبعث  همه به هم تبریک میگن و .... اما تو بزرگترین پاداشی که حق من نبود را به من دادی خوب میدونی از چی حرف می زنم . از این به بعد هر سال شب عید شب شکرگزاری برای من شد چون تو رو خوب شناختم که تو با یک نگاه دو نشونه داشتی که این واسه غرور نشکستنی من خیلی گرون تموم شد .

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 15:37 |


Powered By
BLOGFA.COM