این وبلاگم شده صفحه ای از دلم که می تونم روش بنویسم اما این دفعه نمیدونم چطوری باید مطرح کنم فقط اینو بگم که نمیدونم جنس دلم از چیه ؟ یا باید بگم که اینجا باید به قدرت و عظمت خدا پی برد که چه طاقتی به انسان داده که بتونه این همه بی رحمی رو تحمل کنه آره بیرحمی . اگه هر کی فقط خودشو موقعیتشو نمیدید اینطوری نمی شد چقدر آدما جسور شدن یا شاید بهتر بگم کور شدن با احساس دیگران بازی می کنن یا شاید بهتر بگم احساس دیگران رو زیر پاهاشون له می کنن آدما برای اینکه خودشون خراب نشن دیگری رو پله میکنن تا خودشونو بالا بکشن .واقعاْ نمی دونم چی شد هنوزم با اینکه تقریباْ یه هفته است که از جریان میگذره وقتی حرفهاشو میزارم کنار هم می بینم همش بهونه بوده چیزهایی نبوده که بتونم هضمش کنم بگم راست میگه ما نمیتونستیم با هم بسازیم . البته اینو بگم من از این که این قضیه بهم خورد ناراحت نیستم از بی ارادگی امین ناراحتم که هیچ اختیاری برای زندگیش نداره همش پدر و مادر .من خوشحالم که زود این قضیه فیسله پیدا کرد من اشتباهی که کردم این بود که فکر می کردم دارم به کسی تکیه میکنم که میتونه تکیه گاه خوبی برام باشه در صورتیکه سخت در اشتباه بودم کس دیگه ای منو تکیه گاه خودش کرده بود اما... تصمیم گرفتم کاری بکنم تا دلم آروم بگیره !!!!!!
ادامه مطلب
